خرید بک لینک
پستش رو خوندم و زیر لب گفتم "احمق!" و سریع صفحه وبلاگش رو بستم. روز بعدش به این فکر کردم که "چرا براش جملاتی با مضمون همین کلمه رو ننوشتم؟!" یاد روزی افتادم که سالها پیش، پستی گذاشته بودم و یکی از دوستان وبلاگیم با پیچ و تاب برام توضیح داده بود که چهقدر احمقم. اون روز، کامنتش رو با مغلطه جواب دادم ولی بعدها، متوجه شدم درست میگفت و اون زمان، خیلی احمقانه رفتار کرده بودم. احتمالا الان هم احمقانه رفتار میکنم، اما راجعبهش نمینویسم و یا با کسی حرف نمیزنم؛ در نتیجه، میزان حماقتم نمایان نمیشه. کاش اگه اینجا رو میخونی، برگردی پست آخرت رو یک بار دیگه، یه نگاه بهش بندازی. مطمئنم یه بار دیگه صدایی میشنوی که بهت میگه "احمق!" + نوشته شده در  Wed 16 Aug 2023ساعت 11:49  | 

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1402 ساعت: 13:43

سال گذشته به جشن ازدواج یکی از اقوام دور دعوت بودیم که طبیعتا فامیل و غریبهها هم حضور داشتن. در این مراسم، یک خانمی بود که با یک آقایی در حال رقص بودن. یک خانمی که از اقوام ما بود و سر میز ما نشسته بود، چشمش به اون خانم در حال رقص افتاد و گفت "با اون رونهای چاقش، چه دامن کوتاهی پوشیده و اون وسط میرقصه! چه زشت! چهقدرم جلب توجه میکنه..." من گفتم "به نظر من که قشنگه ولی اگه به نظر شما زشته، چهجوری جلب توجه میکنه؟ آدمها به چیزهای زشت نگاه میکنن؟" گفت "این چیزها، حیاست. زمانی که من جوون بودم، با این که همسرم اصلا مشکل نداشت و مذهبی هم نبودیم، هیچوقت این لباسها رو نمیپوشیدم..."امسال مثل هر سال، توی سوئیس مراسمی به نام "Street Parade" برگزار شد. لباسهای آدمها رو نگاه میکردم که هر کس با هر تیپ بدنی و هر سنی، هر چیزی که خواسته بود پوشیده بود یا اصلا نپوشیده بود. مسلما افرادی همسن اون خانمی که پارسال در مراسم عروسی سر میز ما اظهار نظر کرده بود، هم حضور داشتن. بعضیها تم لباسی رو رعایت کرده بودن و برخیها نه ولی با لبخند، مراسم و آدمها رو دنبال میکردن.داشتم به این فکر میکردم شاید دلیل این که ما خیلی چیزهایی که ارتباط به ما نداره یا ما انجام نمیدیم رو زشت یا بد میدونیم، همینه که هیچی رو ندیدیم، هیچجایی نرفتیم، هیچ فرهنگی جز فرهنگ خودمون رو ندیدیم، در مواردی، حتی میتونم بگم آدمهای مختلفی رو هم ندیدیم.توی فضای مجازی، هر روز اظهارنظرهایی رو میخونم که واقعا فکر میکنم این آدمها، چند تا آدم و نتیجه چند تا زندگی رو دیدن که از نظرشون، چیزی که مدل خودشون نیست، بده؟ مثلا:چون لاغرن، از نظرشون چاقها زشتن یا بالعکس.چون باشگاه میرن، اونهایی رو که باشگاه نمیرن، تنبل میبینن ی

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1402 ساعت: 13:43

چند وقت پیش توی اینستا چرخ میزدم و دیدم از یک بلاگر خانم که پارتنرش از خودش دو یا سه سال کوچکتر بود، یک خانم دیگری پرسیده بود "من میخوام با یه پسر وارد رابطه شم اما سنش از من کمتره. این که پارتنرت از خودت کوچکتره، مشکلی ایجاد نمیکنه؟" و اون بلاگر جواب داده بود "معلومه که نه! میزان فهم و شعور یک آدم به سنش نیست! بعضی آدمها بیشتر از سنشون میفهمن و ..." از اونجایی که در پستهای قبلتر هم نوشتم که هر چه قدر سنم بالاتر میره، بیشتر به مقوله "سن" احترام میذارم، همین اظهارنظر باعث شد که من دنبالش کنم تا به امروز! توی این مدتی که من زندگیشون رو دنبال میکردم، چند باری با هم بحث داشتن و این دعواها علنی هم شده بود ولی ظاهرا چند هفتهای هست این رابطه رو برای همیشه تموم کردن و این بار که از خانم بلاگر نظرش رو پرسیده بودن، گفته بود "با کسی برید توی رابطه که یه مرد باشه؛ نه یه بچه!"جدا از بحث سن، مدتهاست دارم به این فکر میکنم فاکتور "موقعیت" عجب فاکتوریه که میتونه به راحتی عقل و منطق آدم رو ویران کنه! "موقعیت یک شخص" میتونه از یک طرف بهش این حس رو القاء کنه که یک کشور، یک آدم، یک اتفاق، یک خصوصیت یا هر چیز دیگهای، فوقالعادهست و از یک طرف بهش این حس رو القاء کنه که بدترینه. اون آدم به شما هیچوقت دروغ نمیگه، بلکه حسش در اون لحظه رو با شما تقسیم میکنه. در نتیجه، دنیا رو در اون لحظه از همون زاویه میبینه و در اون زمان، براش دنیا یا سیاه مطلقه یا سفید! قبل از مشورت با آدمها و از زاویه دید اون آدم، دنیا رو دیدن، به "موقعیت" اون شخص توجه کنید؛ چرا که اگه سیاه و سفید دیدن خوب بود، هیچوقت تلویزیون رنگی ساخته نمیشد و هر روز در انتقال بیشتر جزئیات رنگها، پیشرفت نمیکرد... + نو

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 18:35

وسط فروشگاهی که هر دو نفر به یه زبون حرف میزدن، یک صدای ناآشنا داشت به آشناترین زبون دنیای من، به مرد همراهش میگفت: "به قیمتش فکر نکن، اونی که دوست داری رو بردار..."از اونجایی که میدونم آدمها در کشورهایی که غریبهن، بدون سانسورتر به زبان مادریشون صحبت میکنن، تصمیم گرفتم از اون قسمت فاصله بگیرم که اونها راحتتر حرفشون رو بزنن و بعد که ازشون جدا شدم، به جای دیدن اجناس، به این فکر کردم که حتی اگر اون خانم این جمله رو به زبون لینگالایی هم میگفت و من متوجه این زبون میشدم، مطمئنا و بدون تردید، شنیدن این جمله کافی بود که به خودم بگم "دختر! این خانم و آقاهه حتما یه رگ ایرانی و تجربه زندگی در ایران رو دارن..." + نوشته شده در  Sun 6 Aug 2023ساعت 14:5  | 

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 18:35

نظریه نامحبوب:والدین ایرانی از فرزندانشون در حالی انتظار این رو دارن که بچههای خلف و حرفگوشکن و موفق و قهرمان و با اعتمادبهنفس و با عزت نفسی باشن که زحمت این رو به خودشون ندادن/نمیدن که حتی برای یک بار هم که شده از فرزندشون جلوی فامیل -ولو فامیل درجه دوم از طبقه سوم ارث- حمایت کنن! + نوشته شده در  Sun 6 Aug 2023ساعت 17:53  | 

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 18:35

برای من واکنشها به این پست (کلیک کنید) عجیب نبود. بسیار ارزشمنده که شما انسانهای انتقادپذیری هستید و از این بابت که کسی اشتباهتون رو تصحیح کنه، تاراحت نمیشید و حتی خوشحال هم میشید، ولی معیار دنیا، شخص "من" نیست. اگر میخواید ارتباطات گستردهتری داشته باشید، باید همیشه به خاطر داشته باشید که تصحیح کردن افراد، یک نوع حس شرمساری در طرف مقابل ایجاد میکنه که همین باعث میشه سعی کنن ناخودآگاه با شما کمتر و کمتر ارتباط بگیرن. سرچ کنید، تحقیق کنید و اگر دوست داشتید، دنیای بهتری پدید بیارید.. + نوشته شده در  Sat 24 Jun 2023ساعت 10:53  | 

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 16:38

تقریبا از درک شدن توسط تمام آدمها ناامید بودم که این آهنگ از امنم رو شنیدم:In my shoes, just to seeWhat it′s like, to be meI'll be you, let's trade shoesJust to see what it′d be like toFeel your pain, you feel mineGo inside each other's mindsJust to see what we findLook at shit through each other's eyesBut don't let 'em say you ain't beautifulThey can all get fucked, just stay true to you + نوشته شده در  Tue 27 Jun 2023ساعت 21:41  | 

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 16:38

آره، درست میگی. چشمها حرف میزنن، هر سکوتی معنایی داره، هر نگاهی یه اشارهای داره، هر شوخیای یه منظوری پشتشه، هر داستان تعریف کردنی یه کنایهای به توئه، اما توی زمانهای که حرفهات رو مستقیم میزنی و کسی درکت نمیکنه، مستقیم یه چیزی میگی، اما ازش یه حرف دیگه درمیارن، منتظری تا آدمها به حرفهای ناگفتهت گوش بدن و ازش نتیجه بگیرن؟ خوشخیالی عزیزدلم، بیش از حد هم خوشخیالی! + نوشته شده در  Thu 13 Jul 2023ساعت 19:23  | 

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 16:38

صفحه بندی